![]() |
![]() |
|
|
سلام ....اما آخرین سلام . چند وقتی بود که این وبلاگ دیگه راضیم نمی کرد تصمیم گرفتم تعطیلش کنم. خلاصه این آخرین کاریه که در خدمتتون هستم شاید بعد ها با یک وبلاگ دیگه اومدم البته خیلی دوست دارم بازم با دوستان در ارتباط باشم ایمیل و ای دی من تو وبلاگ هست خوشحال میشم واسه هم شعر میخونیم و ازشون چیز یاد میگیرم.......... می کوبد با نعل هایی سربی بر تن زمین چرخی میزند گرد سکوت تبعیدگاه تردیدها چشمهایم را می گشایم دستی که به آینه می ماند پنجره را با قیر می پوشاند سقف قطره آبی سرد و زرد بر سرم می ریزد زمین سست همچون بستری نرم مرا به خود می خواند و دری که دره باز می شود بر درخت خشک و بی بار حیات ساکن جغدی نشسته شب به دوش می کند تلقین با امواج چشم سپیده ای دیگر نیست ، خاموش روزنی نیست بر دیوار شب که از آن پرتویی ریزد دلچسب که بهر شب گریه ها بوسه باشد و نور مردگی ها را امید پهنه ی مغزم به چندین هکتار علامت سوال می رسد گستره ی ذهنم به وسعت حوض تنگ و متروک یک ماهی بیش نیست نفرین بر این تن پرسش گر خاستگاه جمله شب هاست بس دور است اینجا بس دور است به افق تلاقی خورشید و صبح به دریچه ی نزول نور به طنین نوازش زادگاه ترانه بس دور است به امید دیدار..... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 0:22 AM توسط وحید |
|
|
...... گفتم کجا میروم نگفتند اما شنیدم به بهشت گفتم مگر اینجا بهشت ندارد شنیدم دارد اما به کار تو نمی آید گفتم نمی روم خنده ای شنیدم ..... گیج بودم که هلم دادند..... برای زمانی زمان ایستاد افتادم یا پرواز کردم هنوز هم نمی دانم.... انگار کسی مرا سخت در آغوش گرمش می فشرد ماهها در آن آغوش بودم .... یعنی بهشت همین آغوش سوزان بود؟ در فکر بودم که ناگهان و نا خواسته بغض آشنای آن روزها که تمام لحظه هایم را تسخیر می کرد ترکید صدایم را رها کردم و زار زدم..... آرام آرام چشمانم را باز کردم همه چیز وارونه بود ..... چشمانم درشت شد از دستان هنرمندی آویزان شده بودم ......انگار آب گرمی جای دستان آن آغوش را از تنم می شست ...... و بعد در بستری نرم و سپید خوابیدم دیگر فکر نکردم و به صدای گوش نواز نسیم که از پشت پنجره ی باز پرده را نوازش میکرد گوش سپردم......... بعدها هم خیلی نفهمیدم که چه شده و چرا مرا هل دادند اما این را فهمیدم که آن روز در اردیبهشت بود که گویی بهشت بود حیف که یازده روز اولش را از دست دادم....... و حالا باز هم اردیبهشت........ و باز هم ....... آبشار خاطره روزهای پرخروش را زنده می کند پروانه رها تر از قبل به سوی آسمان سبز خیالش پر میزند ستاره ی جاده های متروک فضا تصمیم میگیرد خود پیشقدم شود کوههای سرد از خود راضی خم میشوند تا صدای سلام گرم خورشید به گوش لحظه های سیاه سکوت برسد کافیست چشمانت درشت شود..... یاد آن روز کو ما را سرشت سرشت آن روز پرخاطره ی اردیبهشت آن روز کو مهر تولد را بر برگ دل اردیبهشت نوشت میدانم درختان انتظار روزی همگام با اردیبهشت به شکوفه ها لبخند میزنند.......
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 6:0 AM توسط وحید |
|
|
قفل زبان باز شکست نگفتن آرام گرفت به ضربه ی تیشه ی شعر به ناله ی رنج نهان به اندکی غافل شدن به ثانیه نارو زدن به فکر پرواز تا افق به دوری از ساکت بدن به ترک این حقایق و به درک این ناگفته ها بود که شعر خود نوشت بر فراز کدام قله از خورشید باید رسید تا فهمید به اندازه ی کدام روح باید وسعت یافت تا از تشویش گریخت به نطفه باز گشته ام به بغض غریب تولد به نادانی هنگام زایش و به آغاز فرا گرفتن یک کوله نمیدانم دارم و یک زنبیل از میوه های چهارفصل شب یک سبد احساس دارم و یک جعبه دلهره یک ورق کاهی و یک شبح بی دوام کاغذ شعرم جوهرآلود است هنوز آیا از آغاز قصدم این بود از زدن تیشه نمیدانم نمیدانم.......... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 9:26 AM توسط وحید |
|
|
سلام.نمیدونم این شعرو شنیدید یا نه اما خیلی قشنگه من خیلی دوسش دارم. دوباره ها دوباره ماهی سرخ دوباره آبی آب دوباره عیدی من غزلای ترد ناب دوباره دستای تو سفره ی هفت سین من وقت تحویل بهار ساعت عاشق شدن ما باید دوباره بچگی کنیم سبزی بهارو زندگی کنیم سازپر ناز تو کو، نت به نت از ما بگو از ترانه چکه کن در بهار شستشو قصه ی دوباره ها سکه ای به نام ما دوباره شهزاده ای عاشق مرد گدا دوباره لمس علف، عطر زاییدن گل دوباره رنگین کمون روی تنهایی پل دوباره قایم موشک سر چهارراه شلوغ دوباره عید دیدنی از غزلهای فروغ دوباره مادر بزرگ رخت نو سوزن زده تخم مرغ رنگیم از قفس در اومده ما باید دوباره بچگی کنیم سبزی بهارو زندگی کنیم
امیدوارم سالی سرشار از موفقیت، لبریز از خنده و پر از سلامتی داشته باشید و مهمتر از اون سال رسیدن به آرزوهاتون باشه.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 6:46 PM توسط وحید |
|
|
سلام به همه ی دوستان عزیز! مشکلات اجازه نداد که زود تر از این خدمت برسم ببخشید! ممنون امیدوارم لذت ببرید! این یک داستان واقعی است تنهایم نمی گذارد دست شب که نیست فردایم نمی گذارد خواب دیدم که ماهی در سکوت ژرف چاهی چنبره زده خواب دیدم بلبلی مرثیه میخواند در پس کوچه ی تاریک یک افسون کده خواب دیدم....... در جاده ای از هر دو سو گنگ تنهایم روزنی تنگ و بی سو شده است پنجره ی سبز رویایم باد آرزوهایم ربود خاک آب حیاتم بلعید خواب دیدم........ سوی نا کجا آباد دوش به دوش شب ناگهان گذرم افتاد خواب دیدم..... تن با تمام خستگی هایش از دور با روح در جنگ شد خواب دیدم که سایه ام پر رنگ شد خواب دیدم...... داغ باران بر تن خشک باغ مانده هنوز بر خاک دستانم شب جوانه زده و زیر سقف ابری حیاط سیگار می کشم خواب دیدم.... خواب دیدم که خواب گفت که اینها خواب نیست این یک داستان واقعی است!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 2:59 PM توسط وحید |
|
|
آری آغاز دوست داشتن است !!! سلام وتبریک به همه ی دوستان، 71سال پیش فروغ ، فروغ شب بلند زمستانی شد . به خاطر حس زیبای فروغ راز من رو انتخاب کردم امیدوارم لذت ببرید هیچ جز حسرت نباشد کار من بخت بد بیگانه ای شد یار من بی گنه زنجیر بر پایم زدند وای از این زندان محنت بار من وای از این چشمی که می کاود نهان روز و شب در چشم من راز مرا گوش بر در می نهد تا بشنود شاید آن گم گشته آواز مرا گاه می پرسد که اندوهت ز چیست فکرت آخر از چه رو آشفته است بی سبب پنهان مکن این راز را درد گنگی در نگاهت خفته است گاه می نالد به نزد دیگران کو دگر آن دختر دیروز نیست آه،آن خندان لب شاداب من این زن افسرده مرموز نیست گاه می کوشد که با جادوی عشق ره به قلبم برده افسونم کند گاه می خواهد که با فریاد خشم زین حصار راز بیرونم کند گاه می گوید که،کو آخر چه شد آن نگاه مست و افسون کار تو؟ دیگر آن لبخند شادی بخش وگرم نیست پیدا بر لب تبدارتو من پریشان دیده می دوزم بر او بی صدا نالم که اینست آنچه هست خود نمی دانم که اندوهم ز چیست زیر لب گویم چه خوش رفتم ز دست همزبانی نیست تا بر گویمش راز این اندوه وحشتبار خویش بی گمان هرگز کسی جز من نکرد خویشتن را مایه ی آزار خویش از منست این غم که بر جان منست دیگر این خود کرده را تدبیر نیست پای در زنجیر می نالم که هیچ الفتم با حلقه ی زنجیر نیست آه اینست، آنچه می جستی به شوق راز من ،راز زنی دیوانه خو راز موجودی که در فکرش نبود ذره ای سودای نام و آبرو راز موجودی که دیگر هیچ نیست جز وجودی نفرت آور بهر تو آه ، اینست آنچه رنجم می دهد ورنه کی ترسم ز خشم قهر تو فروغ فرخزاد با یک سپید در خدمتم....... ساقدوش شب باش در سوی بی سوی فانوس خاکی در سایه ی خورشید در خواب آرزو تا تو ساقدوش شب در پیوندش با زمینی این برای تو بهتر است زمین از سرنوشت می نالد درخت خود را در فال می کاود خاک گله ی ابر را با باد می کند و پچ پچ گنگ برگ با سنگ فرش ماه سرود قدرت زمزمه می کند ستاره ها از دور نجوا می کنند و خورشید فریاد می زند: نور آسمان سرش را بالا میکند در نگاه اول،با خودش حرف می زند عاقبت شب در سکوتش ستاره را یافت گویی قله هم پشت دیوار مه با آسمان سر و سری دارد و دست من لحظه به لحظه به خورشید نزدیکتر!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 5:43 PM توسط وحید |
|
|
ترانه ی تنهایی....... باز گر میگیرد ..........در جرقه دروغ ............ در هوای سکوت ................. در سوخت رویا حریق یاد ......... در بی رحمی باد خیال افتاب از سر شب رهاست وچشمان من این بار بی وفایی خواب را لمس میکند آری! چشمان آبی تو جرقه بود……………… برس به دادم آبی جاودان!!!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم آذر 1384ساعت 1:9 PM توسط وحید |
|
|
گروه متخصص و محققی در یک تحقیق سوالی را از گروهی کودک خردسال پرسیده بودند که پاسخهایی که بچه ها دادند عمیق ترو متفکرانه تر از تصورات بود. سوال این بود : معنی عشق چیست؟ بیلی - 4 ساله : وقتی کسی شما رو دوست داره ، اسم شما رو متفاوت از بقیه می گه . وقتی اون شما رو صدا می کنه احساس می کنی که اسمت از جای مطمئنی به زبون آورده شده . ربکا - 8 ساله : مادر بزرگ من از وقتی آرتروز گرفته نمی تونه خم بشه و ناخن هاش رو لاک بزنه پدر بزرگم همیشه این کار رو براش می کنه حتی حالا که دستهاش ارتروز گرفتن ، این عشقه. کارل -5 ساله : عشق موقعیکه دختره عطر می زنه و پسره هم ادکلون، و دو تایی می رن بیرون تا همدیگر رو بو کنن. کریستی - 6 ساله : عشق وقتیه که شما برای غذا خوردن می رین بیرون و بیشتر سیب زمینی سرخ شده خودتون رو می دهید به دوستتون بدون اینکه از اون انتظار داشته باشید که کمی از غذای خودشو بده به شما. دنی - 7 ساله : عشق یعنی وقتی که مامان من برای بابام قهوه درست می کنه و قبل از اینکه بدش به بابا امتحانش می کنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه. تری - 4 ساله : عشق اون چیزیه که لبخند رو وقتی که خسته ای به لبت میاره . امیلی - 8 ساله : عشق وقتیه که شما همش همدیگه رو می بوسید بعد وقتی از بوسیدن خسته شدید هنوز دوست دارید با هم باشید پس بیشتر با هم حرف میزنید. مامان و بابای من دقیقا اینجورین. بابی - 7 ساله : عشق همون باز کردن کادوهای کریسمسه به شرطی که یه لحظه دست نگه داری و فقط با دقت گوش کنی. نیکا 7 - ساله : اگه می خواهی دوست داشتن رو بهتر یاد بگیری ، باید از دوستی که بیشتر از همه ازش متنفری شروع کنی. نوئل - 7 ساله : عشق اون موقعس که تو به پسره می گی که از تی شرتش خوشت اومده ، بعد اون هر روز می پوشتش. تامی - 6 ساله : عشق مثل یه پیرزن کوچولو و یه پیرمرد کوچولو می مونه که هنوز با هم دوست هستن حتی بعد از اینکه همدیگر رو خیلی خوب می شناسن. کیندی 8 - ساله : موقع تکنوازی پیانو ، من تنهایی روی سن بودم و خیلی هم ترسیده بودم . به تمام مردمی که منو نگاه می کردن نگاه کردم و بابام رو دیدم که وول می خوره و لبخند می زد اون تنها کسی بود که این کار رو می کرد. من دیگه نترسیدم. کلر - 6 ساله : مامانم منو بیشتر از هر کس دیگه ای دوست داره چون هیچ کس دیگه ای شبها منو نمی بوسه تا خوابم ببره. الین - 5 ساله : عشق اون موقعی هست که مامان بهترین تیکه مرغ رو میده به بابا. کریس - 7 ساله : عشق زمانیه که مامان، بابا رو خندان می بینه و بهش میگه که هنوز هم از رابرت ردفورد خوش تیپ تره. مری آن- 4 ساله : عشق وقتیه که سگت می پره بغلت و صورتت رو لیس می زنه حتی اگر تمام روز تو خونه تنهاش گذاشته باشی. لورن - 4 ساله : می دونم که خواهر بزرگترم منو خیلی دوست داره بخاطر اینکه تمام لباسهای قدیمی خودشو می ده به من و خودش مجبور می شه بره بیرون تا لباسهای جدید بگیره. کارل - 7 ساله : وقتی شما کسی رو دوست دارید موقع حرکت از مژه هاتون ستاره های کوچولویی خارج می شن. مارک - 6 ساله : دوست داشتن اون وقتی هست که مامان صدای بابا رو موقع دستشویی می شنود ولی بنظرش چندش آور نمیآد. و بالاخره آخریش ؛ تو رقابتی که هدفش پیدا کردن مسئول ترین بچه بوده ، پسر بچه 4 ساله ای برنده می شه. همسایه دیوار به دیوار این آقا پسر یک مرد مسن یود. این آقا به تازگی همسر خودشون رو از دسته داده بودند. پسر بچه وقتی پیرمرد رو تنها در حال گریه کردن دیده بوده به حیاط خانه پیرمرد وارد می شه و می پره بغلش و همونجا می مونه، وقتی مادرش ازش می پرسه که پی کار کردی؟ میگه که هیچی من فقط کمکش کردم تا راحت تر گریه کنه .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 4:16 PM توسط وحید |
|
|
تنهایی شبانه تنها در دل شب بادی وزیدن گرفت با الهامی روشن با چشمانی ساکن سفری ساکن در ظرافت سیاهی عمیق، لطیف، محسوس،تهی مثل بی نهایت ، خود شب بود ناگهان در سیاهی یکدست چشمانم بسته شد در جستجوی رازی ژرف ناگهان گم شدم در پشتی هم سیاه بود پس کجاست آن ستاره ی گمنام پس کجاست آن صبح غریب نقاش بوم سیاه کیست یا چیست، نمی دانم تنهایی شبانه ی مرا کیست همدم سپید شاید این شمع آخر باشد ستاره سوخت انگار همه چیز در من گم شده راه و پای گریز نیست...... کاغذ سیاه دل خط ندارد طرحی رنگی بزن....... ای نقاش...... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 2:19 PM توسط وحید |
|
|
به یاد حافظ طوفان با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید نا خوانده نقش مقصود از کارگاه هستی دوش آن صنم چه خوش گفت در محفل مغانم با کافران چه کارت گر بت نمی پرستی سلطان من خدا را زلفت شکست ما را تا کی کند سیاهی چندین دراز دستی در گوشه سلامت مستور چون توان بود تا نرگس تو با ما گوید رموز مستی آن روز دیده بودم این فتنه ها که برخاست کز سرکشی زمانی با ما نمی نشستی عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ چون برق از این کشاکش پنداشتی که جستی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 2:9 PM توسط وحید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
در روزی که درست نمیدانم کی بود به این نقطه رسیدم که شاید شعر بتواند افکار مرموز و آشفته و پوچ را به دست باد فراموشی بسپارد .و شاید بتواند فضای خالی تک تک حروف واژه ی تنهایی را پر کند. و شاید بتواند لبخند حاصل از پیوند احساس و خیال و هوش را بر لبهای همیشه نشکفته ی من بنشاند. و حتما میتواند به سپاه سرد سکون هجوم برد و مرا به سفر ترغیب کند که نشستن جایز که نیست هیچ حرام است .و میتواند مرا از گشت در حصار تن و گذار در دایره درون پروازی دهد از پنجره ی ذهن به دشت های نایافته و دریاهای ناشناخته. و با دست راست به مقصد جاده ی زیبایی اشاره کند. و مرا به مهمانی لذت تکرار نشدنی لحظه ی رهایی دعوت کند که آن لحظه اوج زندگی و نهایت فراموشی ست فراموشی مقدس! و اینچنین بود
آغاز پرواز تا بی نهایت........ |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
| پیوندها |
|
بهار(سینما) شازده کوچولو دریایی به وسعت قلب تو شعر طنز بیستون دل میخواهم خودم باشم ساغر آینا شیدا مرضیه دل خودم اولین برگ پاییزی گنجینه(داداشی) |
|
RSS
|